حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حور چشمان ملایک منظرند آن که بر عذرا دل از ما میبرند زین هوس ناکانتر دامن چو گل نیستند اینها گروهی دیگرند میاز آن خمخانه کایشان میکشند پس بدان پیمانه کایشان میخورند شوق میآرند و حالت میکنند روح میبخشند وجان میپرورند عقل را از خانه بر در مینهند پرده ناموس و نامش میدرند نفس را دستار در گردنکشان از سر بازار بر میآورند پارسایان را خراباتی کنند گر شبی بر خیل ایشان بگذرند در حریم راستان پاکباز اهل دل إلا به حرمت ننگرند بر کمال حسنشان صاحبدلان چون نزاری هر زمان والهترند