حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از یار خشم کرده نشانم که میدهد یا ز آن ز دست رفته عنانم که میدهد یارم ز دست رفت به دستان روزگار از دست روزگار امانم که میدهد از من به گوش او که رساند حکایتی مزدش به خیر باد زبانم که میدهد تحسین اشک در یتیمم که میکند انصاف چشم اشک فشانم که میدهد تا شرح دادمی به قلم قصه فراق کاغذ به دست جان و جنانم که میدهد تا از طبیب درد بپرسم دوای دل تسکین اضطراب ندانم که میدهد ای کاش دانمی ز که نالم کجا روم داد نزاری از که ستانم که میدهد