حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۷۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آخر شب جدایی روزی مگر سرآید وان آفتاب وصلت از جانبی برآید تو سر کشیده و من طوق وفا به گردن ساکن که اسب حسنت ناگه به سر درآید ای سرو باغ جانم بخرام تا به بستان کز قامت بلندت خم در صنوبر آید درمان چه میکند دل درد از تو راحت آمد مرهم چه مینهد جان زخم از تو خوشتر آید در عشق مرد صادق هم چون خلیل باید تا وقت آزمایش آتش برو برآید آن جا که بیمحابا تیر بلا روان شد مردی تمام باید تا در برابر آید ای پای مال کرده بیخود نزاریات را آری چو بر سر آیی باشد که بر سر آید