حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۹۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زان گوشه دهن که شکر میکنی نثار یک بوسه بیمکاس بده جان من بیار گردن مکش نغوله بده کودکی مکن در چاشنی بوسه غرض نیست سر در آر لایق بود بر آمده تا بر لب تو می من هم چو چشم مست تو افتاده در خمار کوته مدار دست من از لب که دور باد گل زار عارضت ز زبان دراز خار نی نی که هست عارض تو سبزه زار جان نه سبزه بردمد ز لب چشمه نو بهار گر پرسد از تو مدعیای کآن خط سیاه بر عارض تو چیست مشو طیره زینهار گو عنبرست بر طبق سیم کرده حل یا مشک سوده بر ورق سرخ گل نثار گو گرد روی چون قمرم نقش بند حسن خواهد کشید دایره یی آفتاب وار یا شبنم است بر طرف برگ نسترن یا کوثرست و بر لب کوثر بنفشه زار یا کوزه نبات میان گلاب دان یا چشمه حیات سیاهیش برکنار وین حجت ار قبول ندارد بگو که هست دود دل نزاری شوریده روزگار