حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۰۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای دل اگر عاشقی از سرجان درگذر تیغ غم عشق بین قصه مخوان الحذر بوی سلامت مبر در صف عشاق از آنک سینه عاشق بود تیر بلا را سپر بیسر و پا شو چو گوی در خم چوگان عشق بر سر میدان بری گوی سعادت مگر با خودی خود مرو در حرم عاشقان قطره به دریا مریز زیره به کرمان مبر دعوی معنی مکن بسته صورت هنوز ناشده در بحر عشق باز نیابی گهر تا نشوی از وجود پاک بپرداخته بر تو نیفتد ز عیب پاکروان را نظر عشق هر اوباش را ره ندهد در حرم زآن که سزوار نیست عشق به هر محتضر گر به نزاری رسی عشق بیاموز ازو ور نه ز اسرار عشق لاف مزن بیخبر