حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بس که خوردیم تازیانه دور پا کشیدیم بر کرانه دور قند شیرین و زهر تلخ به هم هر دو دیدیم در خزانه دور گهگهی شوق عشق پوشیده جلوه میکرد در میانه دور عاقبت آمد از کمان مراد تیر امید بر نشانه دور تا گوارنده خنبکی باقی مانده بود از شرابخانه دور تا به اکنون به کوزه میپیمود بیش و کم قابض زمانه دور هین که زین پس رسید کوزه به درد شد تهی خنب باقیانه دور منقطع شد بهانه ساقی ختم شد مقطع فسانه دور حالیا لامحاله زود نه دیر متبدل کند یگانه دور خود نزاری چو مرغ تسلیم است بود فارغ ز دام و دانه دور