حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بسیار عمرها و بسی روزگارها بگذشت و حکمها بنگشت از قرارها روز و شب است و سال و مه و جنبش و سکون هر یک مسخرند به تکلیف کارها وضعی نهادهاند ز مبدای کن فکان کان وضع مندرس نشود در هزارها در منجنیق دور بسی چرخ سیر کرد برجی هنوز رخنه نشد زین حصارها شد شش هزار سال که مستوفی سپهر فرموش کرده بود حساب و شمارها بر نقطه وجود که عشق است نام او از شوق میکنند فلکها مدارها ای بس که امتان ز ره برده جهل را دادند انبیا به بهشت انتظارها ناچار از برای صلاح عموم را منبر نهادهاند و برآورده دارها بسیار خشت کالبد و جان آدمی بر هم نهاد دور و فرو ریخت بارها دانی چراست این همه اضداد و اختلاف تا عاقلان دور کنند اعتبارها کز خاک خون سرشته بیچاره آدمی باد فنا چگونه برآرد دمارها بر خاک ریز خون دو دیده نزاریا چندان که بشکفد به زمین لاله زارها عمر عزیز بیهده در نای و نوش صرف کردی به جهل و بردی در سر خمارها