حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جام پر جان کن بیاور ساقیا بین که میگردد سرم چون آسیا طبع را اکسیر میپر میکنم میکنم حاصل از او این کیمیا هم بدین اکسیر حاصل میشود کیمیای معنوی از اسخیا شرب منام الخبائث کی بود من به پاکی میخورم با ازکیا راستی را هم حرام و هم پلید هست و شد بر بیثبات و بیحیا بنگ را قومی به جای میخورند ظلمت شب را چه نسبت به ضیا آری آری هست آنجا نکته یی بیخ حیوانات باشد در گیا سود کی باشد کشیدن در بصر خاک کر در همچو گرد توتیا گر کسی را ناخوش آید باک نیست راست میگوید نزاری بیریا منکران از جهل نشناسند باز اطلس و نخ از حریر و بوریا