حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این چه ننگ است که آوردی باز دست میگیر و ز پا میانداز ننگ شد نام تو از بدعهدی آشکارا مکنای عاقل راز بده انصاف و مکن بیدادی ببر از دشمن و با دوست بساز که کند در غم تو این همه صبر چون من از تو که کشد این همه ناز تو و فارغ ز من و خوش در خواب من و بیداری شبهای دراز تشنه سوخته در ماه صیام چون بود منتظر بانگ نماز من همه شب مترصد تا کی بر در از حلقه برآید آواز چه کنم چاره همین دارم و بس من و درگاه خداوند و نیاز بندهای همچو نزاری دارد ای اگر یار بود بنده نواز زاریی دارد و نه زور و نه زر گو درین بوته به زاری بگداز