حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در خرابات گدایان ز سر ناز میا نشنیدی و ندیدی برو و باز میا زینهار از تو که با ساز مخالف نروی راست میساز چو بازآیی ناساز میا راه ما تا نکنی قطع مقامات مپوی کوی ما تا نشوی خانه برانداز میا جای در باختگان است و بد انداختگان در مقامرکده بیحرمت و اعزاز میا کنج ما گنج نهان است در او بنهفته سوی ما تا نشوی معتمد راز میا تا سرافرازی و گردن کشی از ما دوری پس بنه گردن تسلیم و سرافراز میا روی در کعبه وحدت نتوان با خود رفت در چنین قافله با کثرت انباز میا تا نخوانند به آن جا نتوانی رفتن بر پی بانگ دعا باز خوش آواز میا فاش مرغی است نزاری و چو بلبل بر گل گو دگر بر سر این شاخ به پرواز میا