حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آخرای دل چیست چندین رستخیز عشق و میدان و توای غافل گریز از صراط عاشقان پرهیز کن نیست آنجا جز گذر بر تیغ تیز چاره دیگر نداری جز همین اشک در دامان و میدر جام ریز دست در نای صراحی زن به عشق چون مؤذن بانگ بردارد که خیز ای که در بستان جانم شاخ مهر دست در هم داده چون بیخ فریز هم چنان بوی محبت میدهد چون شود در گل عظامم ریزریز بوی خون آید ز خاک مست من ای عجب گر در نشورد خاک نیز ای نزاری هم صبوری ممکن است نه ز اصل اصفهان خیزد حجیز