حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
غذا چون کنم دردی از آفتاب موافقتر الحق میاز آفتاب بیا ساقیا ساغری ده به من که عکسش بریزد خوی از آفتاب سر خشک مغز پر آشوب من به میگرم کن تا کی از آفتاب خیالم ز ماه قدح لمحه یی جدا نیست همچون فی از آفتاب نه در جام کی مینمودی جهان چه کم بود جام کی از آفتاب ز جام صبوحی گریزان مباش چو خفاش در هر پی از آفتاب به میکن دوای نزاری مساز چو حربا دواءالکی از آفتاب