حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پند داعی بشنو پسرو پندار مباش تخم شیرین ز پی مائده دو شوره مپاش مشرکان دعوی توحید نکردندی کاش چه کند طاقت خورشید ندارد خفاش فقها بیهده گویند و مشایخ فحاش همه ادرار ربایند و همه وقف تراش باش یکروی و قوی باش و موافق کنکاش گاه مرهم منه و گاه جراحت مخراش من اگر چند نیام زاهد و هستم قلاش هستم آزاد و نیام بنده اسباب معاش پاکرو را چه غم ار عیب کنندش اوباش زان که مردان خدایاند به بدنامی فاش