حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فکنای بخت یک ره استخوانم زیر دیوارش که غوغای سگان از حال من سازد خبردارش به سینه داغ بالای الف سوزم که پیش او چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش به عالم میفروشد هر دمم سودای زلف او که هست از تاب خورشید رخ او گرم بازارش همه شب سنگ غم بر سینه میکوبم که گر روزی رقیب او زند سنگ جفا کم باشد آزارش شد از کشتن به نامم قرعه محنت چنان سوده که دوران بهر تسکین دل ما ساخت طومارش درین بستان مشو مغرور حسن گل چه میدانی که هست آلوده زهر جدایی نوک هر خارش نزاری مرد در کویش به زاری شام غم گویی که دیگر هیچ گه نامد به گوشم ناله زارش