حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هیهات نزاری بنگر بوسه ستانش زلفش بکش و لب بگز و بوسه ستانش با آن که چنین است مشو غره به حسنش بیکار چرا باشی مگذار چنانش مگریز ز تیر مژه مستش اگرچه تا گوش کشیده خم ابروی کمانش تا از لب شیرینش بوسه نستانی شیرین ست چه میدانی یا شور دهانش تا بوی نمک دارد یا لذت شکر جز آن نشناسد که مکیده ست دهانش سر در سر شیرین لبش کرد چو فرهاد با هر که نوید شکری داد زبانش آن کس که ببوسید گمان است یقینش وآن کس که نبوسید یقین است گمانش از تیرکش غمزه او روی نپیچید گر هر مژه در دیده شود هم چو سنانش بیچاره نزاری چه حکایت کند از وصل هرگز به کناری نرسیده ز میانش