حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن را که گمان شود یقینش برخاست همه جهان به کینش آن را که ز بود خود برون شد بر سدره کنند آفرینش آن امر که عقل از اوست فایض عشق است ولی مگو چنینش آن مهر که داشتی سلیمان دانی که چه بود بر نگینش تو هیچ مباش تا بباشد محکوم تو کل آفرینش از خویش به در نمیشود عقل تا عشق نمیشود قرینش جانانه ما وصال کرده ست اما تو به چشم خود مبینش او را نتوان به چشم شک دید الا که به دیده یقینش ای باد صبا ز ما فرو گوی حرفی به دو گوش نازنینش مردیم و ز ما نمیکند یاد بر گوی حکایتی از اینش چون حلقه رسد مگر به گوشش زاری نزاری حزینش