حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۰۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کمند است آنکه افکندهست بر دوش ندانم یا نغوله بر بنا گوش کمند افکندن زلفش نه بس بود که بر دنبالش ابرو میکشد غوش لبان باده فامش ناچشیده چه معنی را ز مردم میبرد هوش برو بالا از این خوشتر ندیدم ز یاغ کیست این سرو قبا پوش غلام کیست آن کز زلف کردهست فلک را چون غلامان حلقه در گوش بیا تا بیحیا در پایش افتیم که سر بر پای او بهتر که بردوش مرا با این همه کوتاه دستی چنین سروی کجا گنجد در آغوش همی کوشم کزو کم یادم آید ولیکن خود نمیگردد فراموش چنین شوریده خاطر زانم امروز که در خلوت به خوابش دیدهام دوش دگر بیچارگان طاقت ندارند چو یوسف گو برو برقع فرو پوش چو زاری در نمیگیرد نزاری ملامت میکند منظور خاموش برو تا بر نخیزد فتنه بنشین چو پایت بر سر گنج است مخروش