حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
منم و گوشه تنهایی و بییاری خویش گشته مشغول به کار خود و بیکاری خویش ساکن کنجم و دیوانه شدهستم از چه از دل آزاری اصحاب و سبک باری خویش شیوهای هست مرا بیغرض ازای هم نفسان زود در هم شوم از فرط دل آزاری خویش التفاتم نه به خود باشد و نه هم به کسی لاجرم ساختهام با دل و دلداری خویش من ز مبدای ازل مست و خراب آمدهام نتوانم که زنم لاف ز هشیاری خویش بس که خواهم دل اصحاب بدست آوردن دل خود را یله کردم به جگر خواری خویش با خرد راست بگوییم شدهام بیگانه از چه از کثرت اصحاب و ز بسیاری خویش نه گرفتار چنانم که خلاصم باشد خجلم راستی از روی گرفتاری خویش وای من تا به کی از دفتر و دیوان سیاه راستی سیر شدهستم ز سیه کاری خویش از کسی نیست مرا شکر و شکایت خالی با نزاری نفسی میزنم از زاری خویش