حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آشکارا شد همه رازم دریغا نام و ننگ چون چنین شد ساقیا درده شرابی بیدرنگ در مقامر خانه عشق و خرابات کمال پاک بازان فارغاند از نام و ننگ و صلح و جنگ هر دو عالم باختن در یک ندب فرزانگی ست جام میبر دست کردن طوق گردن زلف چنگ نیل مستان صبوحی بر جمال دوستان کی به نیل مصر ماند خاصه نیلی پر نهنگ راحت روح است با حوران آهو چشم می کندن جان است بودن با رقیبان پلنگ شیره رز را همی گویند بد گویان شراب حاش لله نوش دارو را لقب دادن شرنگ هیچ کس را در جهان بر هیچ کس انکار نیست چون توان بردن به حیلت صبغه الله را ز رنگ صیقل اندوق کن بر کار یعنی میکه می میزداید از سواد دیده دل تنگ زنگ دست تشنیع و گریبان نزاری تا به کی چون نزاری هر که زد در دامن تسلیم چنگ چون کند بیچاره کز دستش برفتنه ست اختیار چون خدنگ از شست و مرغ از دام و صید از پالهنگ