حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به جز ملامتم از دل نمیشود حاصل چه میکنم ز چنین دل که خاک بر سر دل چه توبهها که بکردم ز عشق و سود نداشت دل ستیزه کشم باز میکند باطل حریص میکنمش بر صلاح و بر تقوا به جز به شیشه و شاهد نمیشود مایل ملامتی ز پس است و قیامتی در پیش دو واقعه ست یکی مشکل و دگر هایل هنوز واقعه مشکل دگر دارم که دل گرو بنشسته ست و یار مهر گسل زمانه حل نکند مشکلات عشق مرا که جزو مشکل من مشکل است وکل مشکل به حل و عقد خردعشق باز نتوان داشت حیل چه دفع کند چون قضا شود نازل شکیب کردن من خود ز دوست ممکن نیست که عقل بر سر پای است و صبر مستعجل چه بادیه ست که در باده ولایت عشق که نه منازلش آید پدید و نه ساحل درون سینه من عشق و بیخبر من از او که شرم باد مرا زین حیات بیحاصل بسی به خانه درویش اتفاق شده ست که پادشاه فرود آمده ست و او غافل به گوش جان دو سه نوبت شنیدم این آواز ز ما ورای نهم آسمان به صد منزل نزاریا تو چه مرغی که از دریچه غیب به دام عشق در افتادهای چنین مقبل