حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ماه نو بنمود رخسار از نقاب ساقیا در ده سبک جام شراب آتش سی روزه را بنشان به آب خاصه خوب آبی معطر چون گلاب آتشین آبی که در جام بلور مینماید راست چون لعل مذاب جوهری پاکیزه اما بیعرض آفتابی روشن اما بیحجاب آفتابش گفتم و میدان که هست آفتاب از عکس او در اضطراب عکس میدر چشم ما بودی چنانک تشنهای اندر بیابان در سراب لاجرم امروز در خم میجهم گرچه میکردم از او دی اجتناب در خرابی میروم زیرا که هست عالم معموری من در خراب روز و شب مست و خرابم چون کنم با فقیهان بحث در بعث و ثواب عالمی میگفت در ماه صیام تا نزاری چون رهد یوم الحساب گفتم او گو خلق را از ره مبر من خود آنجا در نمانم از جواب