حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از تتق آمد برون خاتون گل حلقه باید کرد پیرامون گل لیلی باغ از نقاب آمد برون صبح دم برنجد شد مجنون گل ابرتر دامن به عمدا میکند گریهها بر خنده موزون گل باد برهم میزند از نازکی هر سحرگه اطلس و اکسون گل حبذا مشاطه قوس قزح تا بدانی عکس بوقلمون گل با دل من ماند و با روی دوست اندرون لاله و بیرون گل ورد بلبل در فراق ورد چیست ای دریغا حسن روزافزون گل میبه شادی نوش کنای نیک بخت بر مبارک طلعت میمون گل ظلم باشد آب رز بر من حرام بس گلابی بیوبال از خون گل شد نزاری فتنه مل هم چنانک بلبل شوریده سر مفتون گل زهره گو بنواز عود و بازگوی این نشیط نغز بر قانون گل