حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیا کز تو نمیباشد شکیبم به جان آمد دل از چندین فریبم مکن تدبیرمای جان در جدایی که خون شد زهره آخر زین نهیبم اگر نازی کنی آری و لیکن نباشد طاقت چندین عتیبم اگر صد ره عنان از من بپیچی منت تا زنده باشم در رکیبم بهل تا سر نهم بر پشت پایت چه میداری چو زلفت بر نشیبم نه با تو میتوانم بد نه با خود که خواهد برد بیرون زین حجیبم بدین زاری بریدن از نزاری بدین زودی نباشد در حسیبم