حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر یک نفس از تو میشکیبم از معتقدان مکن حسیبم بختم به وصال تو بشارت میآرد و من نمیفریبم در ساختهام به نار سینه چون دست نمیرسد به سیبم خون کرد جگر شب فراقت چون روز قیامت از نهیبم بر ماه مپوش طرف برقع خود زلف تو بس بود حجیبم ای چشمه آفتاب روشن حربا صفت از تو ناشکیبم من خاک توم غباربردار مگذار چو آب سر به شیبم بیزاری و آن گه از نزاری هیهات مکش بدین عتیبم تو حاکمی ار عنان بپیچی من زنده و مرده در رکیبم