حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۰۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دردا کز اشتیاق تو جانا بسوختم در آتش فراق سراپا بسوختم صهبا انیس خاطر من بود پیش ازین اکنون هم از حرارت صهبا بسوختم از تف سینه بس که جگر خوردم از لبت یاقوت در خزانه خارا بسوختم از رشک اشک گوهر پاک سحاب چشم در حقه صدف در بیضا بسوختم زد بر اثیر آتش آهم وزان اثر هم چون اثیر عقد ثریا بسوختم بر آتشم نشانی و عیبم کنی اگر دستی برآورم که خدایا بسوختم عاجز شدم چو سوخته میخواستی مرا از غیرت تو دم نزدم تا بسوختم فکرم دگر به آب سخن ره نمیبرد خاطر چنان در آتش سودا بسوختم دل را به راه دیده و جان را به برق شوق این را به آب دادم و آن را بسوختم نامی نزاریا ز تو مانده ست و زاریی پس قصه چیست گو همه اعضا بسوختم