حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوش بس خوش روزگاری داشتم تا سحر در بر نگاری داشتم تا برآمد الصلات از پشت بام دست در بوس و کناری داشتم بر جمالش از لب میگون او میشکستم گر خماری داشتم خوش بود تنگ شکر در بر شگرف راستی فربه شکاری داشتم بوسهها کردم غنیمت بیشمار گرچه یک یک را شماری داشتم بودهام بر خرمن گل خفته لیک از نگهبانانش خاری داشتم چون گرفتم در کنارش از میان رفت بیرون گر غباری داشتم هم شبی خوش روز کردم عاقبت از پی آنک انتظاری داشتم با نزاری گفت فردا بازگوی دوش بس خوش روزگاری داشتم