حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ندارم کار با افلاک وانجم من و پای خم و خشت سر خم نشاید توبه بر من بست هیهات به گیرایی اگر گردد سریشم نیم زانها بحمدالله که دایم دمادم حرصشان باشد دمادم اگر کیمخت و بلغاری نباشد که در پوشم من و کژ گاو و جم جم نعیم خلد هم سهل است و این جا مرا آزاد کردند از تنعم خموشی و تحمل شیوه ماست چه برخیزد ز تشنیع وتظلم اگر هم سر در ابداع وجودیم کسی را بر کسی نبود تقدم نه عقل است آن که وهمی میپرستند تعقل را چه نسبت با توهم نزاری میرود بر شارع راز گهی پیدا و گه پی میکنم گم