حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دریغ کز نظر دوستان بیفتادم به هرزه عمر گرامی به باد بر دادم درین عذاب که بر من عدو ببخشاید کسی نمیرسد از دوستان به فریادم خلاف عقل بود گر نگویمش که چه باد بر آن زمان که من از مادر جهان زادم ببرد در گل و خاکم زمانه تا گردن چو سرو لاف چرا میزند که آزادم جهان خرم و ایام عیش باز آمد تو را از آن چه خبر گر کشد به بیدادم به هر چمن که رسیدم ز خار مژگانم ز رشک بلبل و گل خون ز چشم بگشادم به زیر سایه طوبا نشستهام چه عجب گر التفات نباشد به سرو و شمشادم نه برگ آن که نظر بر جمال او فکنم نه روی آن که لب سبزه دل کند شادم چو غم پرست شدم دل ز عیش بر کندم چو خو پذیر شدم دل به جور بنهادم هوای مطرب و سودای باده و غربت ز سر برفت چو نام نزاری از یادم