حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا که از تو میسر نمیشود یک دم دمی که بیتو برآید نه دم بود که ندم خلاصه هر دم وقت است از حیات بلی دمی که بیتو رود آن نه دم بود که عدم من آن نیام که خلاف محبت تو کنم اگر سرم برود در سر ثبات قدم من از تو راحت و شادی طمع نمیدارم که دوستی همه سرمایه غم است و الم به اتفاق ملاقات قانعم از تو به مدتی که میسر شود ز بیش وز کم تو شاه بازی و اولا به دست شاهانی وصال تو نبود لایق عبید و خدم تو سر به سیم و زر سد خزینه درناری دهان تو نتوان کرد مشتبه به درم قد ترا نتوان گفت سرو و هم نبود به سرو بر گل و شفتالو و انار به هم گمان نبرد کسی تا ندید چشم و لبت که این دو مست ملیحاند رشک ترک و عجم دم از نزاری تو بیتو بر نمیآید از آن چنین نفسش آمده ست با یک دم