حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من همان مستم و شوریده کز اول بودم تا نبودم به تو مشغول معطل بودم گر بریدم ز تو بیتو به خطا معذورم زان که موقوف محالات مخیل بودم چشم اگر باز کنی باز شود از تو به تو من اگر جز به تو دیدم به تو احول بودم گر نبودم به رخت ناظر و حاضر به وجود به خیالت به خیالت که مغفل بودم مردمان گر ز تو گویند که بودم خرسند نه چنان است ولی معترفم بل بودم من کیام با تو و بیتو نتوانم بودن در میان هم نتوان گفت مزلزل بودم هرگز از حلقه عشاق نبودم بیرون بلکه در سلسله عشق مسلسل بودم دوش عشق آمد و در گوش نزاری میگفت که ز مبدای ازل بر تو موکل بودم گفتم آری من و تو هر دو ز یک معراجیم تو به وحی آمدی و من ز تو مرسل بودم