حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر وصال میسر شود دگر بارم فراق بیش فریبم دهد نپندارم ز بس که خیل خیالت عذاب میدارد هزار جهد کنم تا شبی به روز آرم چو ژاله بر ورق سرخ گل شقایق اشک ز ابر دیده پرخون چنان فرو بارم که موج تا به گریبان برآید از دامن گر آستین زره سیل دیده بردارم چو با خیالش هم خانه میتوانم بود رقیب گو به سر کوی دوست مگذارم نمیرود نفسی چشم هاش از چشمم که بر ستاره بام است چشم بیدارم فغان ز دست ملامت گران نا هموار که سر ز خجلت این در کشیده هم وارم مگیر مدت هجران نزاریا ز حیات که من عذاب الیم از حیات نشمارم اگر قضای فراقم امان نخواهد داد گواه باش که من زین حیات بیزارم