حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یاد باد آن شب که در بیت الحرم خلوتی کردیم با یاران به هم باده میخوردیم و طبلک میزدیم ز اول شب تا به وقت صبح دم دولتی بگذشت بر ما کان چنان دولتی نگذشت بر پرویز و جم کردم این معنی سوال از عقل دوش با دلی پر نفرت و طبعی دژم گفتم آن بیداریای بد گفت لا گفتمش خوابی بد آن گفتا نعم گفتم آیا باز بینم خویش را در میان آن همه حور و صنم گفت اگر بینی نبینی جز به خواب ماجرا کوته کنای کوته قدم قصه یی دارم که گر وصفش کنم از بیانش در خروش آید قلم گر شبی دیگر به روز آرد چنان با وجود آرد نزاری از عدم