حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۵۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به دیده دل ناظر به هر چه در نگرم خیال دوست بود در برابر نظرم حریف ناز نداند که همنشین نیاز چه گونه میگذراند شبان تا سحرم سر از طریق وفا بر نمیتوان پیچید که بر خلاف محبت قدم نمیسپرم به بال شوق چنان میپراندم خاطر که در هوای ارادت چو مرغ تیز پرم به خاک بوس سر کوی کعبه خانه دوست به تک ز باد صبا در مری گرو ببرم خیال دوست به معراج عشق میبردم که بر براق محبت چو برق میگذرم هوای سجده آن آفتاب دارم و دل همی دود به زیارت چو سایه بر اثرم کدام راه چه منزل به زینهار عدم که بر بساط وصال از وجود بیخبرم به طبع خون جگر میخورم چو میدانم که بیمجاهده از وصل دوست برنخورم وصال دوست بیاید که بینسیم وصال چو زمهریر بباشد هوای باغ ارم به ترک طعنه نگیرند و در نمیگیرد ملامت همه خلق و نصیحت چردم مرا که ریش نزاری و باد یک سان است بدان که باد بروت کسی دگر نخرم