حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو لطف کردی و برداشتی به اعزازم قبول کردهایای دوست رد مکن بازم مکن ز یار به آزار ترک دلداری چو برگرفتی و بنواختی میاندازم چنان ضعیف شدم در فراق تو که به جهد ز اندرون به دهان برنیاد آوازم چنان ز شوق تو مستغرقم که از حیرت دمی ز فکر تو با خویشتن نپردازم مگر موافق رای تو نیست میخوردن که مست میشوم و فاش میشود رازم چه میکنم نخورم ترک درد میکردم همان به است که با درد خویشتن سازم نزاری توام آخر اگر چه هیچ نیام ولی به قهر مرانم به لطف بنوازم