حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلم بر آتش هجران بسوخت آه دلم گرت دلیست مکن قصد بیگناه دلم تنم شده ست چو کاهی به زیر کوه غمت که پشت پای زده کوه را چو کاه دلم به هرزه در غم بیهوده میکشد خود را نکرده عاقبت کار خود نگاه دلم معلق است به مویی زمانه را گردن از آن رسن که فرو میبرد به چاه دلم چو رنگ زلف تو دارد ارادتش بپذیر که خانه کرد در این آرزو سیاه دلم گرفت در خم زلفت قرار و نگرفته ست ازین نکوتر هم پشت و هم پناه دلم بیا که کارد به مغزم رسید و کار به جان بپرس اگر نه چنین است هان گواه دلم نزارتر ز نزاری طمع مدار تنم شکستهتر ز سر زلف خود مخواه دلم