حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر ز بخت مساعد شود که روی تو بینم دگر ز کوی تو نبود سفر به هیچ زمینم من از خدای به حاجت جز این مراد نخواهم که روی کرده به رویش به گوشهای بنشینم بر آستان تو مردن به از فراق تو دیدن که سیر شد دل محنت کش از حیات چنینم شب فراق تو بر خاطرم گذشت که امشب شب نخست فراق است روز باز پسینم دریغ عمر گرامی که تلخ میگذرانم چه شوربخت غریبی که من ضعیف حزینم ز بس ملامت خاطر زهر که هست بریدم خیال تست به پیشم فراق تست قرینم چو ذره باد سر آسیمه روزگار نزاری اگر جهان نه به روی چو آفتاب تو بینم