حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من کیام تا گویمت آن توام کافر غیر ار مسلمان توام این نمیدانم ولی میدان آنک هر چه هست از نور رخشان توام نفس را در اهتمام من بدار تا توانم گفت سگ بان توم تیرباران فراغت بس نبود کشته شمیشیر هجران توم گر شوم مستغرق اندر ذات تو شاید ار گویم همه آن توام نه غلط این جا که گوید که شنود بس که خواهد گفت حیران توام نیست با ستر و ظهورم هیچ کار عاشق پیدا و پنهان توام مو کشان در حلقه مستان کشید حلقه زلف پریشان توام گر به آزادی قبولم میکنی بنده مطواع فرمان توام هر کجا چوگان حکمت میبرد در تماشاگاه میدان توام هر چه میدانند دانایان مرا نیست با آن کار، نادان توام بیش از این نتوان گفت باز گوهر اسرار را کان توام