حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۹۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برون نمیرود از سر هوای روی توام به روز و شب به دل و جان مقیم کوی توام همین که روی نمودی به من فغان برخاست ز بند بندم و در بند بند موی توام نه یاد میکنی از من نه باز میپرسی بیا که جان به لب آمد در آرزوی توام اگر چه غرق شدم در محیط عشق هنوز بدان که نقطه جان و تن است سوی توام و گر چه بهتر از اینم چه کار میآید ولیک عمر به سر شد به جست و جوی توام عجب نبود که از زلف صولجان کردی عجب ترست که سرگشته گرد کوی توام رقیب گفت نزاری مکن فضولی بیش تو دوستار فلانی و من عدوی توام جواب گفتم آری تو باد میپیمای من ار تو دشمنی ار دوست خاک پای توام