حید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حید. [ ح َ ] (ع اِ) تندی کرانه ٔ هر چیزی . ◄ تندی که از کوه بیرون آمده باشد و مانند بازو شده . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). بلندی که از کوه بیرون خاسته بود. (مهذب الاسماء). ج، احیاد، حیود. ◄ هر کوهی خرد تنها بسیار کج .(منتهی الارب ). ◄ گره شاخ بز کوهی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، حیود، احیاد، حِیَد. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ مثل و نظیر. (اقرب الموارد). و بکسر حاء نیز آید. (اقرب الموارد). مثل و مانند. (منتهی الارب ). ◄ (مص ) حَیَدان . مَحید. حُیود. حَیدَه . حَیدودة. میل کردن و بگشتن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). بگردیدن . (المصادر زوزنی ). بگشتن . (ترجمان عادل بن علی ).
حید. [ ح َ ی َ ] (ع اِ)طعام . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) درآمدن بزغاله در جایی که برآمدن از آنجا دشوار باشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حید. [ ح ِ ی َ] (ع اِ) ج ِ حَید. (منتهی الارب ). رجوع به حد شود.