حیرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حِ رَ) [ ع. حیرة ] (اِمص.) سرگشتگی، سرگردانی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حِ رَ) [ ع. حیره ] (اِمص.) سرگشتگی، سرگردانی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حیرت . [ ح َ رَ ] (ع مص ) سرگشته شدن . بر یک حال ماندن از تعجب . (غیاث ). حیرة. رجوع به این کلمه شود. ◄ (اِمص ) سرگشتگی . تعجب . سرگردانی . حیرانی .بیخودی . والهی . آشفتگی . (ناظم الاطباء) : از این قصیده که گفتم سخنوران جهان بحیرتند چو از منطق طیور غراب . خاقانی . گردد فلک ز حیرت حالش زمین نشین گردد زمین ز سرعت رقصش فلک خرام . با این فکرت در بیابان تردد و حیرت یکچندی بگشتم . (کلیله و دمنه ). ♦ حیرت آفرین ؛ بوجودآورنده ٔ حیرت . آفریننده ٔ حیرت . ♦ حیرت آمیز ؛ آمیخته با حیرت و سرگردانی . ♦ حیرت آور ؛ حیرت آورنده . باعث بر حیرت و سرگشتگی . موجب تحیر. ♦ حیرت افزا ؛ حیرت افزاینده . ♦ حیرت انگیز ؛ انگیزنده ٔ حیرت و سرگشتگی . ♦ حیرت بخش ؛ حیرت آور. ♦ حیرت زا ؛ حیرت زاینده . ♦ حیرت زدگی ؛ سرگشتگی . تحیر. ♦ حیرت زده ؛ سرگشته . متحیر. (آنندراج ) : حیرت زده ٔ روی تو بر هم نزند چشم چون دیده ٔ تصویر که بیگانه ٔ خواب است . (از آنندراج ). ♦ حیرت سرا ؛ سرای حیرت . کنایه از دنیا. ♦ حیرت فزودن ؛ سرگشتگی و تحیر افزودن : زهی قدرت که در حیرت فزودن چنین ترتیب ها داند نمودن . نظامی . لیک چون من لم یذق لم یدر بود عقل و تخییلات او حیرت فزود. مولوی . ♦ حیرت کده ؛ جایی پر از حیرت و سرگشتگی : نیست خالی ز صفا خلوت بیهوشی من فرش حیرتکده ام از نمد آئینه است . شوکت (از آنندراج ). حیرتکده ٔ چشم مرا خواب ندیده است افتادگی چشم مرا آب ندیده است . صائب (از آنندراج ). ♦ حیرت کردن ؛ متحیر گردیدن . ♦ حیرت کردنی ؛ شایسته و درخور حیرت و سرگشتگی . ♦ حیرت نگاه ؛ نگاهی حیرت زده : تا بچندای آفتاب حسن مستوری کنی چشم ما حیرت نگاهان کم ز چشم روزن است . صائب (از آنندراج ).
حیرت .[ ح َ رَ ] (اِخ ) میرزا اسماعیل . متخلص به حیرت (١٢٥٤ - ١٣١٦ هَ . ق .) مترجم معروف تاریخ ایران تألیف سرجان ملکم از انگلیسی بفارسی که دوبار در بمبئی بطبعرسیده است . وفاتش در بیست وچهارم جمادی الاولی سنه ٔ ١٣١٦ هَ . ق . در بمبئی اتفاق افتاد و سنش شصت ودو بود ودر همین شهر در قبرستان ایرانیان مدفون شد. (وفیات معاصرین محمد قزوینی مجله ٔ یادگار سال ٣ شماره ٥).
حیرت . [ ح َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پنجکرستاق بخش مرکزی شهرستان نوشهر. واقع در ٢٦هزارگزی جنوب نوشهر. دارای ٤١٠ تن سکنه است . محصولاتش غلات، ارزن و لبنیات . اهالی به کشاورزی، گله داری، تهیه ٔ ذغال و چوب گذران میکنند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
واژگان فارسی سره واژهدان
شگفتی