خار و خس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خار و خس . [ رُ خ َ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب ) قصد از ایندو لفظ نوع مخصوصی از نباتات نیست بلکه مقصود از هر گیاهی که دارای خار و خس باشد و مردم را اذیت کند و از کار باز دارد. واضح است که در طرف مشرق نباتات خاردار در زمین بسیارند. (قاموس کتاب مقدس ). خار و خرده ٔ کاه . خار و خاشاک : خار و خس بفکن از این شهره درخت ایرا کز خس و خارنیابی مزه جز خارش . ناصرخسرو. نیک بنگر بروزنامه ٔ خویش در مپیمای خار و خس بجراب . ناصرخسرو. دام درافکند مشعبدوار پس بپوشد بخار و خس دامش . خاقانی . سنگ اندر بر بسی دویدیم چو آب بار همه خار و خس کشیدیم چو آب آخر به وطن نیارمیدیم چو آب رفتیم و ز پس باز ندیدیم چو آب . خاقانی . ور جهانی پرشود از خار و خس آتشی محوش کند در یک نفس . مولوی . گهی خار و خس در ره انداختی گهی ماکیان در چه انداختی . سعدی (بوستان ). در زمین آنکه خار و خس بگذاشت تخم در وی کجا تواند کاشت . اوحدی .