خاقانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گرنه توای زود سیر تشنه خون منی با من دیرینه دوست چند کنی دشمنی هست یقینم که من مهر تو را نگسلم نیست در ستم که تو عهد مرا نشکنی در طلب خون من قاعدهها مینهی در ره امید من قافلهها میزنی بر پی دو نان شوی از سر دون همتی باز مرا ذم کنی از سرتر دامنی دست به شاخ جفا از پی آن بردهای تا رگ عمر مرا بیخ ز بن برکنی گرنه مستمند دشمن خاقانیم بهر چه گفتنم که تو دوست عزیز منی