خاقانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۹۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اذا ما الطیر غنت فیالصباح اجب داعی معاطاه الملاح هوا پر خنده شیرین صبح است بیار آن گریه تلخ صراحی ارق فضلاتها فالارض عطلی تحلیها بوشی او وشاح قبای صبح را مشکین زره زن به موی زلف ترکان سلاحی سیر نوالدیک عن عینالسکاری ویشدو کالسکاری و هو صباح صلاح از میسر رشته کند گم صلائی درده ار مرد صلاحی کان الدار و الکاسات دارت ریاض اللهو حفت بالاقاحی توئی تو راح را خاقانیا اهل قفای عقل زن گر مرد راحی به شروان شاخ اخستان تیمن تری سعدالسعود علیالنواحی