خاقانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رخ تو رونق قمر بشکست لب توقیمت شکر بشکست لشکر غمزه تو بیرون تاخت صف عقلم به یک نظر بشکست بر در دل رسید و حلقه بزد پاسبان خفته دید و در بشکست من خود از غم شکسته دل بودم عشقت آمد تمامتر بشکست نیش مژگان چنان زدی به دلم که سر نیش در جگر بشکست نرسد نامههای من به تو ز آنک پر مرغان نامهبر بشکست قصهای مینوشت خاقانی قلم اینجا رسید و سر بشکست