خانقه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خانقه . [ ن ِ ق َه ْ ] (معرب، اِ مرکب ) مخفف خانقاه . (شرفنامه ٔ منیری ).ج، خوانق، خوانیق . رجوع به خانقاه شود : خانه وخانقه و منزل ما زیر زمین ما بتدبیر سرا ساختن و بام و دریم . خاقانی . خانقه جای تو و خانه ٔ می جای من است پیر سجاده ترا داده و زنار مرا. خاقانی . لوت خوردند و سماع آغاز کرد خانقه تا سقف شد پردود و گرد. مولوی . شوری ز وصف روی تو در خانقه فتاد صوفی طریق خانه ٔ خمار برگرفت . سعدی (بدایع). برون نمیرود از خانقه یکی هشیار که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند. سعدی (طیبات ). مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانقه عام رفت . سعدی (طیبات ). در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم . حافظ. بر سر بام خانقه تا تو نموده ای گذر... وقارشیرازی . ♦ خانقه دار ؛ ملازم خانقاه : طیلسان داران دین بودند آنجا نعره زن خانقه داران جان بودند آنجا جامه در. سنائی . ♦ خانقه نشین ؛ آنکه منزل بخانقاه کند فقر و درویشی را. صوفی . زاهد خرقه پوش .