خاک برسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاک برسر. [ ب َ س َ ] (ص مرکب ) کنایه از محتاج، آواره، آفت زده . (آنندراج ). ذلیل : پر از درد نزدیک قیصر شدند ابا ناله و خاک برسر شدند. فردوسی . از حسرت تو هست جهان پای درگلی در ماتم تو کیست فلک خاک برسری . سیدحسن غزنوی . ♦ خاک برسرشدن ؛ مصیبت دیدن . بدبخت شدن . بیچاره شدن .
مترادف و متضاد واژهدان
بینوا، درمانده، بدبخت، بیچاره ذلیل، خوار زبون، توسریخور، مصیبترسیده، آفتزده
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی