خاکبیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاکبیز. (نف مرکب ) شخصی را گویند که خاک کوچه ها و بازارها را بجهت نفع خود جاروب کند و ببیزد. (برهان قاطع). بیزنده ٔ خاک : دی طفلک خاک بیزغربال بدست میزد بدو دست روی خود را می خست . شیخ ابوسعید (از آنندراج ). فلک خاک بیز است خاقانیا که روزیت از این خاکدان می دهد. خاقانی . گر او با تو چون طشت شد آب ریز تو با او چو غربال شو خاکبیز. نظامی . من آن خاکبیزم بغربال رای که بستانم و باز بیزم بجای . نظامی (از انجمن آرای ناصری ). خاک تو خاک بیز بغربال میزند. عطار. یا بیاد این فتاده ٔ خاک بیز چونکه خوردی جرعه ای بر خاک ریز. مولوی . ◄ آنکه خاک کارخانه ٔ زرگران و خاک رهگذران را به آب شوید تا زر گم شده و جز آن در دست از آن برآید. (بهار عجم از آنندراج ) : من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس من چراغ عقل و آنها روزکوران هوا. خاقانی . زر سوده را گر بود ریزریز بسیماب جمع آورد خاک بیز. نظامی . ◄ کسی که از برای حصول مقصود بکارهای سخت و حرفه های پست قیام نماید. (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). ◄ مردم دقیق النظر و باریک بین . (برهان قاطع) (آنندراج ) : چون بدانی حد از این حد می گریز تا به بی حد دررسی ای خاک بیز. عطار (از آنندراج ). ◄ غریب و مسافر، چه خاک بیزی کنایه از غربت و سفر است . (آنندراج ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی