خاکسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص مر.)<BR>۱- مانند خاک.<BR>۲- افتاده، فروتن.<BR>۳- (کن.) پست، خوار، ذلیل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص مر.) ۱- مانند خاک. ۲- افتاده، فروتن. ۳- (کن.) پست، خوار، ذلیل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاکسار. (اِخ ) شکراﷲخان خاکسار شاعر هندی است که صاحب دیوان مرتبی می باشد. وفاتش به سال ١١٠٨ هَ . ق . اتفاق افتاد. (قاموس الاعلام ترکی ج ٣ ص ٢٠١٣).
خاکسار. (ص مرکب ) بمعنی خاک مانند است چه سار بمعنی مانند هم آمده است .(برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : آنکه راه خلاف تو سپرد اگر آبست خاکسار شود. مسعودسعد. ◄ کنایه از چیزی گردآلود است . (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : فرزند من یتیم و سرافکنده گرد کوی جامه وسخ گرفته و در خاک خاکسار. کسائی . چون کنی از نطع خاک رقعه ٔ شطرنج رزم از بس گرد نبرد چرخ شود خاکسار. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ١٩٨). گفت ویحک چه کس توانی بود اینچنین خاکسار و خون آلود. نظامی . خاک پیراستن چه کار بود حامل خاک خاکسار بود. نظامی . ◄ مردم افتاده . درویش . نامراد. خوار. ذلیل : سرانجام بختش کند خاکسار برهنه شود آن سر تاجدار. دقیقی . برفتند هر دو شده خاکسار جهاندارشان رانده و کرده خوار. دقیقی . خروشان بر شهریار آمدند دریده بر و خاکسار آمدند. فردوسی . بدو گفت کای ریمن خاکسار چه کژی بکار آوریدی چو مار. فردوسی . همی آرزو رزم شیران کنی مرا خاکسار دو کیهان کنی . فردوسی . بدگوی او نژند و دل افگار و مستمند بدخواه او اسیر و نگونسار و خاکسار. فرخی . سالار خانیان را با خیل و با خدم کردی همه نگون و نگون بخت و خاکسار. منوچهری . خاک بر سر آن خاکسار که خدمت پادشاهان کند که با ایشان وفا و حرمت و رحمت نیست . (تاریخ بیهقی ). از من برمید غمگسارم چون دید ضعیف و خاکسارم . ناصرخسرو. هر حکیمی کاین شنود از تو چه گوید گویدت خاکساری خاکساری خاکسار ای ناصبی . ناصرخسرو. از شرار تیغ بودی بادساران را شراب وز طعان رمح بودی خاکساران را طعام . امیرمعزی . زهر خندد بخت بد بر زورق آن خاکسار کاتشین قاروره اش بر بادبان افشانده اند. خاقانی . شد پایمال تخت و نگین کز تو درگذشت شد خاکسار تاج و کمر کز تو بازماند. خاقانی . گر چه خصمان ز ریگ بیشترند همه را مرگ خاکسار کند. خاقانی . خاکساران بخاک سیر شوند زیردستان بدست زیر شوند. نظامی . ... که خورده روزی بینی به کام دشمن زر مانده و خاکسار مرده . (گلستان ). دگر سر من و بالین عافیت هیهات بدین هوس که سر خاکسار من دارد. سعدی (دیوان چ مصفا ص ٤١٥). ای قطره ٔ منی سر بیچارگی بنه کابلیس را غرور منی خاکسار کرد. سعدی . گناه آید از بنده ٔ خاکسار به امید عفو خداوندگار. سعدی . من ارچه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند. حافظ. ◄ غریب . (غیاث اللغات ). ◄ آنکه در صف نعال یعنی در کفش کن خانه بنشیند. (برهان قاطع).
مترادف و متضاد واژهدان
خاکسار، افتاده، خاشع، خاکی، درویش، فروتن، متواضع (متضاد: مغرور) بیقدر، پست، خوار، ذلیل خاکسان، خاکنهاد خاکنشین، خاکسترنشین فانی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی