خایسک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یِ) (اِ.) پتک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یِ) (اِ.) پتک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خایسک . [ ی ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سرولایت بخش سرولایت شهرستان نیشابور، واقع در ٢١ هزارگزی جنوب باختری چکنه ٔ بالا. این دهکده در ناحیه ای کوهستانی قرار دارد و آب و هوای آن معتدل است . سکنه ٔ آن ٣٥٧تن است که شیعی مذهب و فارسی زبانند. آب آنجا از قنات و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و کرباس بافی و راه آنجا مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
خایسک . [ ی ِ ] (اِ) پتک باشد که آهنگران بکار برند. (شرفنامه ٔ منیری ). صیت . (منتهی الارب ). فطیس . (زمخشری ) : بپولاد و خایسک آهنگران فرو برده مسمارهای گران . فردوسی . گر ز او مغفر چون سنگ صلایه شکند در سرش مغز چو خایسک که خایه شکند. منوچهری . که کرداول آهنگری چون نبرد است از اول نه انبر نه خایسک و سندان . ناصرخسرو. کارکن تر بسی ز خایسکم رنج بردارتر ز سندانم . مسعودسعد. تارکم زیر زخم خایسک است جگرم پیش حد ساطور است . مسعودسعد. اگر چند از توانایی زننده همچو خایسکی وگر چند از شکیبایی خورنده همچو سندانی . سنائی . ز احداث چرخ است تهذیب مردم چو از زخم خایسک تزیین خنجر. رشید وطواط. بزیر ضربت خایسک محنت و شیون صبور نیست ولی صبر کار سندان است . انوری . بود خایه ٔ مرغ سخت و گران نه با پتک و خایسک آهنگران . نظامی . چو سندان کسی سخت رویی نکرد که خایسک تأدیب بر سر نخورد. سعدی . ◄ چکوچ . چکش . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). میقعه . محصمه . مطرقه . (منتهی الارب ) : آنجا که پتک باید خایسک بیهده است گوز است خواجه سنگین مغز آهنین سفال . منجیک . ◄ چکش زرگری و مسگری . مطرقه ٔ زرگری . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). چکش کوچک : زر کانی کی روایی بیند ازروی کمال تا تف و تایی نبیند زآتش و خایسک و گاز. سنائی . ♦ خایسک دراز ؛ چکش گرد کشیده که توی چیزهای گود را کوبند.