خایه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یِ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- تخم، تخم مرغ.<BR>۲- تخم انسان یا حیوان نر. ؛ ~کسی را مالاندن کنایه از: چاپلوسی کردن، تملق اغراق آمیز کردن. ؛مثل ~حلاج لرزیدن به شدت ترسیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یِ) [ په. ] (اِ.) ۱- تخم، تخم مرغ. ۲- تخم انسان یا حیوان نر. ؛ ~کسی را مالاندن کنایه از: چاپلوسی کردن، تملق اغراق آمیز کردن. ؛مثل ~حلاج لرزیدن به شدت ترسیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خایه . [ ی َ / ی ِ ] (اِ) خصیه ٔ انسان . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (دهار). گند. جند. تخم . بیضه . دنبلان، طملان : بلیف خرما پیچیده بینمت همه تن فشرده خایه به انبر بریده کیربگاز. منجیک . عجب آید مرا ز تو که همی چون کشی آن کلان دو خایه ٔ فنج . منجیک . که زین خایه گرمایه بیرون کنم ز پشت پدر خایه بیرون کنم . فردوسی . بجایی شد و خایه ببرید پست برو داغ بنهاد و او را ببست . فردوسی . بخایه نمک بر پراگند زود بحقه درآکند بر سان دود هم اندر زمان حقه را مهر کرد بیآمد خروشان و رخساره زرد. فردوسی . برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانش زهارها شده پر گوه و خایه ها شده غر. لبیبی . و این ستوربان خایه او [ مهتدی خلیفه ] را بیفشردتا بمرد. (مجمل التواریخ و القصص ). سوزنی تیز در گرفته بچنگ کرده زی خایه های خویش آهنگ . سنائی . ♦ بخایم ؛ در تداول عامه وقتی کسی را مطلبی از دست رفته باشد چون به او بگویند که فلان چیز را از دست دادی او اگر در جواب گفت «بخایم » یا «بخایت » یا «بخایه ٔ پسرم » کنایه از این است که من را توجه به فلان چیز نیست و از دست رفتن آن اثری ندارد. ♦ دوخایه ؛ بیضتین . خصیتین . انثیین . انثیان . ♦ نیم خایه ؛ آنکه یکی از بیضتین او را در آورده باشند. ◄ نیمکره و مجازاً فلک . آن خایهای زرین از سقف نیم خایه سیماب شد چو بر زد سیماب آتشین سر. خاقانی . ♦ امثال : بخایه ٔ اسب حضرت عباس ؛چون از کسی چیزی فوت شود و به او تذکر دهند او در جواب گوید بخایه ٔ اسب حضرت عباس از جواب او فهمیده میشود که این فوت او را اثری ندارد. خایه ٔ حلاج بودن ؛ لرزان بودن . فلانی خایه ٔ چپ فلان کس است ؛ بیشتردر محاوره ٔ لوطیان بکار رود و به معنی آن است که فلانی پیش او بسیار اعتبار دارد. فلانی خایه ٔ چپ فلان کس نیست ؛ در محاوره ٔ لوطیان خطابی است برای توهین کسی . ◄ تخم و بیضه ٔ هر جانور. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : چو گشتاسب آن اژدها را بدید کمان را بمالید و اندر کشید چو نزدیک اسب اندر آمد ز راه سرونی بزد بر سرین سیاه که از خایه تا ناف او بر درید جهانجوی تیغ از میان برکشید. فردوسی . سیه چشم و بور ابرش و گاودم سیه خایه و تند و پولاد سم . فردوسی . و از اسپان خنگ آن به که پس سر و ناصیه و پا و شکم و خایه و دم و چشمها همه سیاه بود. (نوروزنامه ). اگر خایه ٔ بزکوهی را که خصیةالابل خوانند خشک کنند و بخورد مارگزیده دهند نجات یابد. (برهان قاطع). ♦ امثال : مگسهای خایه ٔ خر را می شمردم ؛ کنایه از بیکاری و کار معین نداشتن است . ◄ کونه (یعنی گلوله هایی که در بن پاره ای گیاهان باشد چون کلم و چغندر و غیره ) : خایه ٔ کرنب را بتازی قنبیط گویند. (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی )... اَلقُنَّبیط؛ خایه ٔ کرنب . (مهذب الاسماء). ◄ خایسک که به معنی چکش است . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) : با اجل بر زدن چگونه بود خایه ٔ مرغ و خایه ٔ سندان . حکیم نزاری (از انجمن آرای ناصری ). ◄ هرچه بشکل تخم مرغ باشد : بر آن برنهادند سالی که شاه ستاند ز قیصر بهر مهر ماه ز زر خایه ٔ ریخته صدهزار ابا هریکی گوهر شاهوار زره بود و دیبای پرمایه بود ز زر کرده آکنده صد خایه بود. فردوسی . ز سیم سره خایه صدبار هشت که هریک بمثقال صد بر گذشت . (گرشاسب نامه ). ◄ بیضه ٔ مرغ . تخم مرغ . تخم ماکیان . (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ). مرغانه . چوزی . خاگ : تذرو تا که همی در خرند خایه نهد گوزن تا همی از شیرپرکند پستان . بوشکور بلخی . دیگر سال دعا کرد موسی گفت این خواسته های ایشان سنگ گردان . خدای عزوجل آن رحمت ایشان از درم و دینار و از غله و از هر چیز که از درخت برآمدی و از زمین برستی آن سال همه سنگ گردانیدتا خایه که از مرغ بیفتادی سنگ گشتی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بگاه سایه بر او تذرو خایه نهد بگاه شیب بدرد کمند رستم زال . منجیک . بیاورد خوانی بر شهریار برو خایه و تره ٔ جویبار. فردوسی . که مرغی که زرین همی خایه کرد بمرد و سرباربی مایه کرد. فردوسی . چنین گفت داننده دهقان سغد که برناید از خایه ٔ باز جغد. فردوسی (از اسدی ). شود خایه در زیر مرغان تباه هرآنگه که بیدادگر گشت شاه . فردوسی . جوان رفت و آورد خایه دویست به استاد گفت ای گرامی مایست . فردوسی . خورش زرده ٔ خایه دادش نخست بدان داشتش چند گه تن درست . فردوسی . آبی چو یکی جوژ گک از خایه جسته . چو نم جوجگکان از تن او موی برسته . منوچهری . گرز او مغفر چون سنگ صلایه شکند در سرش مغز چو خایسک که خایه شکند. منوچهری . در باغ بگذاشتند و خایه و بچه کردند و بهرات از ایشان نسل پیوست . (تاریخ بیهقی ) و بخانه مادر گنبدی [طاوسان ] خایه و بچه کرده بودند. (تاریخ بیهقی ). مرغان گردانیدن گرفتند و خایه و گواژه و آنچه لازم روز مهرگان است . (تاریخ بیهقی ). از آن مرغ هر کس چنین کرد یاد که چون آشیان کرد و خایه نهاد. (گرشاسب نامه ). چهل دردیگر همه نابسود که هریک مه از خایه ٔ باز بود. (گرشاسب نامه ). اندیشه کن یکی ز قلمهای ایزدی در نطفه ها و خایه ٔ مرغان و بیخ و حب . ناصرخسرو. بچه ٔ مرغ خانگی آن ساعت که از خایه بیرون آید دانه خورد و بدود. (از جامع الحکمتین ناصرخسرو). در خسروی و شاهی مانند او که باشد هرخایه نیست گوهر هرچشمه نیست کوثر. معزی . چون شتر مرغ نه چو مردم حر بار را مرغ و خایه را اشتر. سنائی . دو خایه کردو بلغده شد و هم اندر رفت شکست و ریخت هم آنجاسپیده و زرده . سوزنی . با سری چون خایه از خایه برون آورد سر طرفه مرغی لکلک و زان طرفه تر لکلک بچه . سوزنی . گنج خانه ٔ هشت خلد و نه فلک دادم بدو داده ٔ او چیست با من پنج خایه ٔ روستاست . خاقانی . بخایه های بط از نان خورده در دامن بشیشه های بلور از خیو بشکل حباب . خاقانی . نهاد از حوصله زاغ سیه پر بزیر پرطوطی خایه ٔ زر. نظامی . زمانه دگرگونه آیین نهاد شد آن مرغ کو خایه زرین نهاد. نظامی . مرغی که آن خایه میکرد بمرد. (از تاریخ گزیده ). کرک داند نهفتن خایه . (اوحدی ). بر عروست بد گمان گشتن نباید بهر انک ماکیان چون نیک باشد خایه گردد بی خروس . علی شطرنجی . نمی خیزد هما از خایه ٔ خاد. حاجی سیدنصراﷲتقوی . ◄ خواجه سرا. خصی . (ناظم الاطباء). ◄ تخم جانورانی که بچه ٔ آنها از آن بیرون می آید. چون «خایه ٔ مور» که به عربی «مازن » می گویند و «خایه ٔ مله خ » که به عربی سراة می نامند.
مترادف و متضاد واژهدان
بیضه، تخم، خصیه، گند تخممرغ، خاگینه